Thursday, July 9, 2009


هجده تیر رو مطمئنم که دیگه هیچوقت فراموش نمی کنم!
دستت توی دست من بود و زدنت؟

|


.........................................................................................



Sunday, July 5, 2009



تو نخواهی فهمید

من دلم میخواهد
خانه
ای داشته باشم در آب
آب یعنی همه خوبی
ها



عمران صلاحی
(+)

|


.........................................................................................



Wednesday, June 24, 2009



Do not stand at my grave and weep;
I am not there. I do not sleep.
I am a thousand winds that blow.
I am the diamond glints on snow.
I am the sunlight on ripened grain.
I am the gentle autumn rain.
Do not stand at my grave and cry;
I am not there. I did not die.

|


.........................................................................................



Sunday, June 21, 2009


می ترسم
دیروز هم ترسیدم
پنجشنبه هم
و اون شنبه وسط میدون فاطمی وقتی کنار جمعیتی بودم که خواستار پس گرفتن رائ من هم بودند!
بغض می کنم
وقتی پسر جونِ مهربون سرشو می کنه توی ماشین و می گه نرین سمت امیر آباد آقا، دارن می زنن، می کشن، با کابل با آب پر فشار و... نگا من هم زدن!
وقتی پایین مسجد امیر آتیش شعله وره و من از ترس سنگها و گلوله های مثلا مشقی که توی هواست شیشه ماشین و می کشم بالا و به راننده می گم برگردیم
خجالت میکشم، از این همه ترس...
دیشب خواب غلام رضای فیلم مادر و دیدم، اومده بود بالای سرم، من جیغ می زدم، دست و پا می زدم، بی صدای بی صدا، انگارخفه شده بودم، فقط یه صدای ناله بود یه نالهء له شده یه نالهء سرکوب شده که تونست خواهری و بابا رو بکشونه بالای سرم، مهدی برام آب اورد و من با گریه صورتم و توی ملحفه ام پنهون کردم.
صدای بابا رو می شنوم، دیگه تمومش کنید، فردا از سر کار بیاین خونه، این یار و یار کشی ها بی فایده است، از این بازی ها ما زیاد خوردیم و باز هم می خوریم، فقط این و بدونین گیر این .... ها افتادنتون دیگه بازی نیست!
چشمهام و می بندم، از غلام رضا خبری نیست، از تیر هوایی و صدای الله اکبر هم، فقط ترسِ، بغضِ و یه شرمنده گی بزرگ واسه باز هم همه ناتوانایی هام در برابر خواسته هام!

|


.........................................................................................



Sunday, March 8, 2009


با دست دعوتم می کنه که بشینم، یه کم جلو می‌رم، نزدیک میزش، اما نمی‌شینم. مشغول صحبت پای تلفنِ، بچه ها خیلی زود همه چی و می‌فهمن، یه کم آروم باش، توکلت پس چی شده؟! با مریضش داره صحبت می‌کنه، صدای آرومی داره، گرم و صمیمی، به حرفهاش گوش می‌دم، باز دعوتم می‌کنه به نشستن، میرم و روی صندلیِ کنارش می‌شینم. از لحظه ها می‌گه، از از دست دادن درخشش ستاره های آسمون برای دیدن هر چه زودتر سپیدی طلوع خورشید، از تنهایی آدما و وجودی که می‌شه بهش تکیه داد و فراموش شده، باهاش می رم، پا به پای حرف هاش، با گفتن افوض امری الی الله ...گوشی و می ذاره، سرش و بلند می‌کنه و به چشمهای خیسم نگاه می‌کنه، خوش اومدی دخترم!

|


.........................................................................................



Wednesday, March 4, 2009



تویی که واسه م هنوزم نازنینی
حالا نیستی خلوت مارو ببینی
تکیه به دنیا زدی و
از دل ما رد شدی و
...
رفتی واسه همیشه

هیچوقت فکر نمی کردم طغرل بتونه اینقدر خوب بخونه!
آلبوم برگ و باد محمد رضا هدایتی آلبوم ستاره دار این هفته من و برادر کوچیکه است. به خصوص آهنگِ تو و برگ و بادش!

|


.........................................................................................



Saturday, February 14, 2009




زمستان که از نیمه گذشت
شهر دلم
تمام خیالم را
آذین بستم
که اگر آمدی
دمی بمانی

چه
سلانه سلانه
گذشتی...

|


.........................................................................................